بصیرت

مسیری که می خواهد سبب افزایش معرفت گردد.

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

بصیرت

مسیری که می خواهد سبب افزایش معرفت گردد.

حدیث موضوعی
بصیرت
این وبلاگ جهت معرفت افزایی بهتر و مفیدتر توسط طلبه ای کوچک راه اندازی شده است.
این وبلاگ منتظر نظرات راهگشای همه صاحبان فکر و اندیشه خواهد بود و آنها را در مسیر معرفت افزایی به کار خواهد زد.





Powered by WebGozar

آیه قرآن مهدویت امام زمان (عج)
کد لحظه شمار غیبت امام زمان برای وبلاگهای مهدویت
حدیث موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۴ تیر ۰۰، ۱۱:۱۵ - آلپ صنعت
    عالی
دانشنامه عاشورا
نویسندگان
وصیت شهدا
پیوندها
طبقه بندی موضوعی

دزدی که عارف شد!!!

چهارشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۳، ۰۸:۱۵ ب.ظ


فضیل عیاض در ابتدای جوانی

یکی از راهزنان و سارقان و غارتگران

و دزدان و بدکاران و هرزه‎گران

و عیاشان مشهور زمان خود بود

که هر کس اسم او را می‎شنید، لرزه به اندامش می‎افتاد

که در آن زمان حتّی سلطان و خلیفه‌ وقت

هارون الرشید هم از دست او ناراحت بود و ترس داشت.
روزی از روزها سوار بر اسب آمد کنار نهری ایستاد

تا اسبش آب بخورد که ناگهان چشمش

به دختر بسیار زیبائی افتاد که مشک خود را به دوش گرفته

و می‎خواست کنار نهر بیاید و آب بردارد.
عشق و محبّت آن دختر به قلبش رخنه کرد

و چشم از آن دختر برنداشت

تا وقتی که دختر مشک را پُر از آب کرد و راه خود را گرفت و رفت،

به نوکران و بادمجان دورقاب چین‎هایش دستور دارد

تا او را تعقیب کرده

و بعد به پدر و مادر دختر خبر دهند که دختر را شب آماده کرده

و خانه را خلوت نموده زیرا فضیل، راغب آن زیبارو شده،

نوکران فضیل پس از تعقیب آن دختر، به در خانه‌ ایشان رسیدند

و در خانه را زدند و گفته‎های فضیل را به آنها ابلاغ نمودند.
تا این خبر به گوش پدر و مادر دختر رسید

بسیار ناراحت و متوحّش و لرزان گردیدند

و چون چاره‎ای نداشتند

یک عده از پیران و ریش سفیدان شهر را دعوت کردند

و با آنها مشورت نمودند که چه کنیم؟
آنها گفتند:

بیا و دخترت را فدای یک شهر کن،

زیرا اگر فضیل به مقصود خود نرسد،

همه این شهر را به غارت برده و همه چیز را به آتش می‎کشد،

پدر و مادر از روی ناچاری دختر را مهیا کرده

و خانه را خلوت نمودند.
شب هنگام، فضیل وارد شهر شد و قلّاب و کمند انداخت،

از بالای دیوار پشت بام به روی بامهای دیگر رفت

و تا به خانه‌ دختر رسید

همین که خواست وارد منزل معشوقه خود گردد،

یک وقت صدائی شنید، خوب که گوش داد،

شنید صدای قرآن می‎آید

و یکی قرآن می‎خواند، توجّه خود را به این آیه جلب کرد.

«أَ لَمْ یأْنِ لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِکْرِ اللَّهِ».
آیا وقت آن نرسیده که

قلوب مؤمنین به ذکر خدا خاضع و خاشع گردد.

(دیگر دست از گناه بردارند و به یاد خدا باشند)

این آیه چنان در او اثر کرد که

زندگیش را بیکباره دگرگون ساخت

و از نیمه راه برگشت و از دیوار فرود آمد

و با کمال اخلاص و صفای دل گفت:

پروردگارا، آری نزدیک شده،

هنگام خضوع و خشوع

و از همانجا جرقه نور خدا دل او را روشن کرد

و با خدا رابطه برقرار نمود.

انشاء‌ الله که جرقه‎های نور الهی دلهای ما را نیز روشن و منّور کند.

به نقل از پایگاه اندیشه قم

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی